تبلیغات
Age Of Love - - - - Trip Love Omran
پنجشنبه 26 آذر 1388

بی وفا

   نوشته شده توسط: Amir Reza parastar    

 

خیلی خودمو خوشبخت میدونستم ... نمیدونم چرا ...

شاید به خاطر این بود که تو رو در کنارم داشتم ... فکر میکردم تونستم به یکی مثل خودم

تکیه گاهی مطمئن بدم ... فهمیدم که سخت در اشتباه بودم ... شاید شونه های من جایی خوبی

واسه آرامش نبود ... ولی قلبم چی ؟ اونم جای خوبی برای بودنت نبود ؟

 کاش از اول بهم گفته بودی که رسم تو بی وفایی ...

با همه این وجود یه خواهر گل دارم که خیلی دوسش دارم ... یعنی خیلی که نه در حد اینکه

میمیرم واسش همین ... بر عکس تو خیلی مهربونه ... دیگه با اون درد و دل میکنم نه با تو که ...

الهی که یه آب خوش از تو گلوت پایین نره

الهی که تو زندگیت بیافته صد هزار گره ...

الهی چشمای سیات وفا از هیچکس نبینه

نفرین و لعنتت کنم لیاقت تو همینه ...


پنجشنبه 26 آذر 1388

دنیای نامردی و بی وفایی ...

   نوشته شده توسط: Amir Reza parastar    

 

توی این دنیای نامرد که رسمش بی وفایی هست یه دختر كوری بود

 كه یه پسر عاشق اون دختره بود دختر هم اون پسر رو خیلی دوست داشت

بهش میگفت اگه من دو تا چشم داشتم واسه همیشه پیشت میموندم

یه روز یه نفر پیدا شد كه چشماشو به دختره اهدا كرد

دختره وقتی كه تونست پسر رو ببینه و دید كه اون هم نابیناست

به پسره گفت دیگه نمی خوامت از پیش من برو ...

پسره وقتی داشت میرفت یه لبخنده تلخی زد و با غم گفت ...

مواظب چشمهای من باش ...


پنجشنبه 26 آذر 1388

و باز هم بی وفایی ...

   نوشته شده توسط: Amir Reza parastar    

 

پسر نگاهی به دختر کرد و گفت حالا که کنار ساحل هستیم

بیا یه آرزوی قشنگ بکنیم دختر با بی میلی قبول کرد

پسر چشماشو بست و گفت کاشکی تا آخر دنیا عاشق هم بمونیم ...

بعد به دختر گفت حالا تو آرزوتو بگو دختر چشماشو بست

و خیلی بی تفاوت گفت کاشکی همین الان دنیا تموم بشه ...

 وقتی چشماشو باز کرد پسر رو ندید فقط چند تا حباب رو آب دید ...

-----------------------------------------------

روزگاری از عشق و زندگی می نوشتم

اما امروز بعد از مرگم از مردن می نویسم

چون اینجا از دل شكستن خبری نیست

ایجا قلب های شكسته گرد هم آمدند و ز خاطرات هم می گویند

آه در اینجا هم شكستم ... خورد شدم ...

زیرا به داستان من همه خندیدند ...

آخه اینجا من از همه عاشق تر بودم ... !

-----------------------------------------------

دلم گرفته از آدمایی که میگن دوست دارم

اما معنیشو نمیدونن ...

از آدمایی که میخوان مال اونا باشی

اما خودشون مال تو نیستن ...

از اونایی که زیر بارون برات میمیرن

اما وقتی که آفتاب میشه همه چی یادشون میره ...


پنجشنبه 26 آذر 1388

خداحافظ

   نوشته شده توسط: Amir Reza parastar    

 

نام تو را آوردم دارم عبادت میكنم

گرد نگاهت گشتم دارم زیارت میكنم

دستت به دست دیگری ... از این گذشته كار من ،

 اما نمیدانم چرا دارم حسادت میكنم

گفتی دلم را بعد از این دست كس دیگر دهم

شاید تو با خود گفته ای دارم اطاعت میكنم

رفتم كنار پنجره دیدم تو را با ... بگذریم ...!

چیزی ندیدم این چنین دارم رعایت میكنم

من عاشق چشم تو ام تو مبتلای دیگری

دارم به تقدیر خودم چندیست كه عادت میكنم

تو التماسم میكنی جوری فراموشت كنم

با التماس اما تو را به خونه ی دل دعوت میكنم

گفتی محبت كن برو ...

باشد خداحافظ

ولی رفتم كه تو باور كنی دارم محبت میكنم ...

Good bye my love …


پنجشنبه 26 آذر 1388

رفتی ...

   نوشته شده توسط: Amir Reza parastar    

 

رفتی نمیدونم چرا ... شاید یکی بهتر از من پیدا کردی ...

مطمئنم با اون هم بهتر از من نمیکنی ... برات عادت شده که ...

ای معنی انتظار یک لحظه بایست ...

دیوانه شدم به خاطرت کافی نیست ...!

یک لحظه بایست و یک جمله بگو ...

تکلیف دلی که عاشقش کردی چیست ...؟


پنجشنبه 26 آذر 1388

برو مسافر ...

   نوشته شده توسط: Amir Reza parastar    

 

خداوندا مرا دریاب که دیگر رو به پایانم

تمام تن شدم زخمی ز تیغ همقطارانم

خداوندا نجاتم ده از این تکرارِ تکراری

از این بیداد دشمن را بجای دوست پـنداری

تو هرگز دلتنگی چشمانم را ندیدی

و تصویر خاموشی قلبم را در روشنای آرزوهایت

تو فریاد سکوتم را در میان واژگان روزمره زندگی نشنیدی

تو فرصتی نداشتی

برای برداشتن سیب سرخی از دستانم

فرصتی نداشتی برای باور کردن باورهایم

جاده ها چنان تو را در خود گرفتار کرده اند

که لحظه ای توان ایستادن نداری

تو فرزند سفر بودی

و من نواده سکوت خویشتن

دیگر انتظارت را به انتظار نخواهم نشست

برو مسافر

جاده قدم های تو را دلتنگ است ...


پنجشنبه 26 آذر 1388

گذشته ای ...

   نوشته شده توسط: Amir Reza parastar    

 

تو را به زلالی اشکها قسم

تو را به این آلاله ها قسم

آرام تر برو !

نگاهی به پشت سرت بیانداز

نگاهی به ترک پاهایم

به بی کسی دستهایم

و کوله بار پر از تنهائیم !

اما نه...

گوئی تو اصلا صدای مرا نمی شنوی

بی آنکه توجه کنی روی زمان می لغزی

و با هر قدم که بر میداری

فرصتها و لحظه ها را محدودتر می کنی

اما چه سود ... تو دیگر گذشته ای ...


پنجشنبه 26 آذر 1388

. . . .

   نوشته شده توسط: Amir Reza parastar    


پنجشنبه 26 آذر 1388

فقط برای امروز

   نوشته شده توسط: Amir Reza parastar    

این یک دو سه روز نوبت عمر گذشت

چون آب به جویبار و باد به دشت

هرگز غم دو روز مرا یاد نگشت

روزی که نیامده و روزی که گذشت


پنجشنبه 26 آذر 1388

سپاس

   نوشته شده توسط: Amir Reza parastar    

 . خانه ای ساخته ایم سایبانش همه عشق

و حصارش همه تکرار سپاس

ما در این جمع لطیف لطف دیدار تو را می طلبیم


تعداد کل صفحات: 21 1 2 3 4 5 6 7 ...