بی وفا
خیلی خودمو خوشبخت میدونستم ... نمیدونم چرا ... شاید به خاطر این بود که تو رو در کنارم داشتم ... فکر میکردم تونستم به یکی مثل خودم تکیه گاهی مطمئن بدم ... فهمیدم که سخت در اشتباه بودم ... شاید شونه های من جایی خوبی واسه آرامش نبود ... ولی قلبم چی ؟ اونم جای خوبی برای بودنت نبود ؟ کاش از اول بهم گفته بودی که رسم تو بی وفایی ... با همه این وجود یه خواهر گل دارم که خیلی دوسش دارم ... یعنی خیلی که نه در حد اینکه میمیرم واسش همین ... بر عکس تو خیلی مهربونه ... دیگه با اون درد و دل میکنم نه با تو که ... الهی که یه آب خوش از تو گلوت پایین نره الهی که تو زندگیت بیافته صد هزار گره ... الهی چشمای سیات وفا از هیچکس نبینه نفرین و لعنتت کنم لیاقت تو همینه ...
دنیای نامردی و بی وفایی ...
توی این دنیای نامرد که رسمش بی وفایی هست یه دختر كوری بود كه یه پسر عاشق اون دختره بود دختر هم اون پسر رو خیلی دوست داشت بهش میگفت اگه من دو تا چشم داشتم واسه همیشه پیشت میموندم یه روز یه نفر پیدا شد كه چشماشو به دختره اهدا كرد دختره وقتی كه تونست پسر رو ببینه و دید كه اون هم نابیناست به پسره گفت دیگه نمی خوامت از پیش من برو ... پسره وقتی داشت میرفت یه لبخنده تلخی زد و با غم گفت ... مواظب چشمهای من باش ...
و باز هم بی وفایی ...
پسر نگاهی به دختر کرد و گفت حالا که کنار ساحل هستیم بیا یه آرزوی قشنگ بکنیم دختر با بی میلی قبول کرد پسر چشماشو بست و گفت کاشکی تا آخر دنیا عاشق هم بمونیم ... بعد به دختر گفت حالا تو آرزوتو بگو دختر چشماشو بست و خیلی بی تفاوت گفت کاشکی همین الان دنیا تموم بشه ... وقتی چشماشو باز کرد پسر رو ندید فقط چند تا حباب رو آب دید ... ----------------------------------------------- روزگاری از عشق و زندگی می نوشتم اما امروز بعد از مرگم از مردن می نویسم چون اینجا از دل شكستن خبری نیست ایجا قلب های شكسته گرد هم آمدند و ز خاطرات هم می گویند آه در اینجا هم شكستم ... خورد شدم ... زیرا به داستان من همه خندیدند ... آخه اینجا من از همه عاشق تر بودم ... ! ----------------------------------------------- دلم گرفته از آدمایی که میگن دوست دارم اما معنیشو نمیدونن ... از آدمایی که میخوان مال اونا باشی اما خودشون مال تو نیستن ... از اونایی که زیر بارون برات میمیرن اما وقتی که آفتاب میشه همه چی یادشون میره ...
خداحافظ
نام تو را آوردم دارم عبادت میكنم گرد نگاهت گشتم دارم زیارت میكنم دستت به دست دیگری ... از این گذشته كار من ، اما نمیدانم چرا دارم حسادت میكنم گفتی دلم را بعد از این دست كس دیگر دهم شاید تو با خود گفته ای دارم اطاعت میكنم رفتم كنار پنجره دیدم تو را با ... بگذریم ...! چیزی ندیدم این چنین دارم رعایت میكنم من عاشق چشم تو ام تو مبتلای دیگری دارم به تقدیر خودم چندیست كه عادت میكنم تو التماسم میكنی جوری فراموشت كنم با التماس اما تو را به خونه ی دل دعوت میكنم گفتی محبت كن برو ... باشد خداحافظ ولی رفتم كه تو باور كنی دارم محبت میكنم ... Good bye my love …
رفتی ...
رفتی نمیدونم چرا ... شاید یکی بهتر از من پیدا کردی ... مطمئنم با اون هم بهتر از من نمیکنی ... برات عادت شده که ... ای معنی انتظار یک لحظه بایست ... دیوانه شدم به خاطرت کافی نیست ...! یک لحظه بایست و یک جمله بگو ... تکلیف دلی که عاشقش کردی چیست ...؟
برو مسافر ...
خداوندا مرا دریاب که دیگر رو به پایانم تمام تن شدم زخمی ز تیغ همقطارانم خداوندا نجاتم ده از این تکرارِ تکراری از این بیداد دشمن را بجای دوست پـنداری تو هرگز دلتنگی چشمانم را ندیدی و تصویر خاموشی قلبم را در روشنای آرزوهایت تو فریاد سکوتم را در میان واژگان روزمره زندگی نشنیدی تو فرصتی نداشتی برای برداشتن سیب سرخی از دستانم فرصتی نداشتی برای باور کردن باورهایم جاده ها چنان تو را در خود گرفتار کرده اند که لحظه ای توان ایستادن نداری تو فرزند سفر بودی و من نواده سکوت خویشتن دیگر انتظارت را به انتظار نخواهم نشست برو مسافر جاده قدم های تو را دلتنگ است ...
گذشته ای ...
تو را به زلالی اشکها قسم تو را به این آلاله ها قسم آرام تر برو ! نگاهی به پشت سرت بیانداز نگاهی به ترک پاهایم به بی کسی دستهایم و کوله بار پر از تنهائیم ! اما نه... گوئی تو اصلا صدای مرا نمی شنوی بی آنکه توجه کنی روی زمان می لغزی و با هر قدم که بر میداری فرصتها و لحظه ها را محدودتر می کنی اما چه سود ... تو دیگر گذشته ای ...
فقط برای امروز
این یک دو سه روز نوبت عمر گذشت
چون آب به جویبار و باد به دشت
هرگز غم دو روز مرا یاد نگشت
روزی که نیامده و روزی که گذشت
سپاس
. خانه ای ساخته ایم سایبانش همه عشق
و حصارش همه تکرار سپاس
ما در این جمع لطیف لطف دیدار تو را می طلبیم .
تبلیغات 
